نیمــه گـمشـده!

روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟

ملا در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم...
دوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟
ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در آنجا با دختری آشنا شدم که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم ، چون از مغز خالی بود !!!
به شیراز رفتم : دختری دیدم بسیار تیزهوش و دانا ، ولی من او را هم نخواستم ، چون زیبا نبود...
ولی آخر به بغداد رفتم و با دختری آشنا شدم که هم بسیار زیبا و همینکه ، خیلی دانا و خردمند و تیزهوش بود . ولی با او هم ازدواج نکردم ...!
دوستش کنجکاوانه پرسید : دیگه چرا ؟
ملا گفت : برای اینکه او خودش هم به دنبال چیزی میگشت ، که من میگشتم !!!

اما سخنی دارم با شما همراه خوب حضرت دوست!

ناگفته پیداست که هیچ کس کامل نیست! آدمی همیشه دنبال قطعه ای گم شده است،هیچ آدمی را نمی توان یافت که قطعه خود را جستجو نکند فقط نوع قطعه هاست که فرق می کند،
یکی به دنبال دوستی است

دیگری در پی عشق

دیگری هم در پی ...

یکی مراد می جوید و یکی مرید.

یکی همراه می خواهد و دیگری شریک زندگی،

یکی هم قطعه ای اسباب بازی!

به هر حال آدم هرگز بدون قطعه خود یا دست کم ، بدون آرزوی یافتن آن نمی تواند زندگی کند،

گستره این آرزو به اندازه زندگی آدم است و آرزوهای آدم هرگز نابود نمی شوند.

و کلام آخـــر! دوست عزیز.....

اول خودمونو پیدا کنیم نیمه گمشده پیش کش!